سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

روزگار

سلام گل من. خوبی عزیزکم؟ بلاخره پرژه کزایی بابا هم تموم شد. اما من خیلی حرص خوردم. چی میشد کار الان رو  هفته اول تابستون انجام میداد؟ کل تابستون من هدر رفت. یه پارک ساده نتونستم باهاش برم. یادمه تو کل تابستون فقط 2 ساعت رفتیم پارک مادر باهم که اونم من رفتم قسمت بانوان ورزش کنم. یه بارم پیاده از ازادی رفتیم خونه. ایا واقعا این حق من نبود به اندازه سهمم از زندگیش واسه اولین تابستونی که باهم بودیم واسه سختیایی که با هم تحمل کردیم. مسعود جدی میگم. ازت دلگیرم. اااووون که از عیدم و تعطیلات عیدم. اینم از تابستونم. هر وقت با تو بودم همینطور بود. اولین بار هم اصفهان بودم همینطور شد. نمیدونم شاید رفتار خودم اشتباهه. مسعود تورو خدا شوهرم باش نه ...
12 مهر 1391

درس

سلام عزیز دل مامانی . الان که این متن رو برات مینویسم ساعت 1:56 عصر روز یکشنبه تو کتابخونه ملی هست.  میخوام یه داستانی رو برات تعریف کنم. داستان روزگار. کلاس اول دبستان بودم یه هم کلاسی داشتم اسمش الهه بود. دختر خوبی هم بود. اما فقیر بود. معلمی هم داشتیم اسمش خانم شیر... بود. خانوم معلم مهربون کلاس ما از بچه فقیرا و اونایی ضعیف بودن بدش میومد. از قضای روزگار الهه هم با ما بود. الهه بچه ضعیفی و ساده و ارومی بود. خانوم معلم هم ازش بدش میومد. تو کلاس اسمشوگذاشته بود آروس. (دقیقا با همین لحن صداش میکرد.) به بچه های کلاس میگفت بچه ها با عاروس حرف نزنید. این عاروسه و باید یه گوشه واسه خودش بشینه.  این ظلم خیلی خیلی بزرگیه در حق یه ...
9 مهر 1391

به حول قوه الهی

یلام گلکم. مامانت به حول و فوه الهی مقالشو فرستاد. حالا مونده پایان نامم. اما کی حال نوشتن داره؟ بابایی هم مقالشو تا اخر هفته ایشالا تموم میکنه و میاد خونه. پنجشنبه از صب رفتم خونه مامان بزرگ اینا. خیلییی خوش گذشت. اول که رفتم مامان بزرگ و عمه میترا نبودن. رفته بودن خرید میوه و اینا. و فقط فاطمه و زهرا و بابابزرگ بودن. حدود نیم ساعت بعدش مامان بزرگ اینا اومدن. خریداشون گذاشتن رفتن دنبال خرید ماهی. وظیفه خطیر پختن پلو رو هم بر عهده من گذاشتن. مامانت هم که کدبانووو. پلوش همیشه یا شل میشه یا سفت. این بار شل شد. و بی نمک.  . مامان بزرگ اینا اومدن. عمه میترا خیلی شاد به نظر میرسید. مامان بزرگ گف مخصوصا به تو گفتم پلو بزار که بدونی اینجا ...
8 مهر 1391

بدون عنوان

سلام عزیزم. بابایی صبح رفت امتحان. ساعت 8 امتحان داشت. این امتحانشو بده راحت میشیم. بعد میتونه یه کم کمک من باشه. شایدم پاشه بیاد خونه. اما من دلم نمیخواد بیاد. اخه به نبودنش عادت کدن و اگه بیاد و زود بره دوباره به هم میریزم. روال زندگیم الان یه کم روتینتر شده و فقط دلتنگی بابا کمی اذیتم میکنه. دیشب باز خواب امتحان رودیدم. خواب دیدم امتحان دینی دارم. (بینش اسلامی) خیلی وقتا این خواب رو میبینم. تو یه کلاس بزرگ تو دانشگاه کلاساش برگزار میشه. اما من اغلب کلاسا رو فراموش میکنم برم. در نهایت واسه امتحانشم نمیدونم کی امتحان دارم. و وقتی میفهمم میبینم مثلا فردا امتحان دارم حالا من هیچی نخوندم. و استرس و هیجان زیاد سراسر بدنم رو میگیره و سراسیمه...
5 مهر 1391

صبوری

سلام گلکم. امشب باز دلم گرفته. تصمیم داشتم  دیگه از ناراحتیام برات ننویسم. گفتم لابد تو میترسی از این حرفا و بخاطر همین نمیایی. ترسیدم تو نگران شی. اما میبینم نمیتونم. بی تو . و بدون حرف زدن با تو دلم اروم نمیگیره. دلم ازاین روزگار گرفته مامانم. روزگار خشنی داریم. فقر و بی پولی همه جا داره بیداد میکنه. خودمم از این موضوع مستثنی نیستم. خوذم شرایطی مثل بقیه دارم. گفتم میرم کار میکنم و پول در میارم یه کم زندگیم روتین تر شه اما کو سواد؟ من که چیزی بلد نیستم. ناراحتم از اینکه هیچی بلد نیستم و کاریازم بر نمیاد. وضع زندگیم یه کم بهم ریخته مامان. میگن بچه تا شرایط زندگی ادم خوب نشه نمیاد. حالا من موندم این همه ادم مریضن یا از راه نا م ش رو ...
4 مهر 1391

بدون عنوان

سلام گلکم. یه ساعت پیش با بی حوصلگی هر چه تمام رفتم حموم. اما بعدش از اینکه رفتم خوشحال بودم و احساس تازگی کردم. بابایی ذو هفتس که رفته و من کم کم دارم دوران طلایی ناز کردن رو شرو میکنم. فعلا یه روز در میون باهاش قهرم. گلم برام دعا کن. خیلی نگرانم. میترسم کار و بارم جور نشه. قضیه شرکت که فعلا کنسل شده. والا نمید.نم دیگه کجا برم دنبال کار. خدا خودش بهم رحم کنه.
3 مهر 1391

تخصص

سلام عزیزکم. خوبی؟ بلاخره نت مامان هم وصل شد. از حالا دیگه هر روز و هرلحظه در کنارتم. میام بهت شر میزنم و گاهی آپ میکنم. از روزگار بخوام بگم والا مثل همیشه نگرانم. نگران از بی تخصصی خودم. از اینکه 18 19 سال درس خوندم اما تخصص ندارم. سواد عملی ندارم. حس میکنم تو کار عملی درموندم. تو 2 تا مصاحبه ای که داشتم ازم تخصص میخواستن و من هیچ تخصصی نداشتم. و واقعا شرمندم. :(
3 مهر 1391

خدا

خدایا یعنی به منم بچه میدی؟؟؟ منم یه روزی مادر میشم؟؟
1 مهر 1391